نصراله عزیزی از فارسان تا فارس(شرح حال دوران آموزگاری/ قسمت اول )

0
109

برپایی اولین مدرسه رسمی در قلات نیلو

سال 1349 بود که کلاس اول دبستان را در اولین سالی که طایفه کاعلی شیری در روستای قلات نیلو  صاحب مدرسه مجزا شده بود نزد مرحوم محمدعلی میرشکاری گذراندم. محمدعلی اولین معلم بومی طایفه مالکی از روستای هلک و دانش آموخته دانشسرای عشایری بود.

کلاس درس بچه های طایفه ما در هنگام ییلاق و کوچ ایل به سرحد کوه بیل در یورد بید اشرف و یا اورزک در چادرهای سفید تک پایه برپا می شد . آن جا را از آن بابت اورزک یا آب ریزک می گفتند شاید چون ریز(سنگ ریزه های) زیادی داشت!موسم قشلاق و برگشت ایل به گرمسیر هم که می شد پاییز را آبادی درپاهوره حاشیه شمالی دریاچه پریشان جا می گرفت و چادر مدرسه ما هم در کنارشان برپا می شد و هوا که سردتر می شد و زمستان ها را در کومه یا اتاقی در خود روستا سر می کردیم.

بی خبر ماندن من از نتایج امتحانات نهایی

بچه های سال آخر دبستان با تلاشی بیشتر خود را برای برگزاری امتحانات نهایی آماده می کردند . محل برگزاری امتحانات نهایی ما یورد بیدگردعلی بود . این یورد در کنار چشمه بیدگردعلی واقع در شمال شرقی کوه بیل و در جنوب شرقی خان زنیان واقع شده بود.آقای محمود رئیسی و شهید داریوش میرشکاری از  از جمله کسانی بودند که در آن جا همراه ما امتحان دادند  .

به هر حال نتیجه امتحانات اعلام شد و من از طریق مرحوم محمد علی میرشکاری که آن زمان راهنمای تعلیماتی بود متوجه شدم که در آن آزمون  نمره حدنصاب برای شرکت در کنکور دبیرستان عشایری را کسب کرده بوده ام ولی چون بموقع خبردار نشدم این فرصت از دستم رفت و بناچار در سال۵۴ برای ادامه تحصیل به کازرون رفتم.

شور و اشتیاق  معلمی و تلاش من برای ورود به دانشسرای عشایری

با توجه به علاقه وافری که به شغل معلمی داشتم ضمن تحصیل ،اخبار مربوط به دانشسرا را با جدّیت دنبال می کردم تا این که در سال ۵۵ در امتحانات کنکور دانشسرای عشایری شرکت کردم و قبول شدم.ناگفته نماند که برای حضور در آزمون های دانش سرا ، مدرک پنجم به بالا را می پذیرفتند.

یک سال در آن جا بصورت شبانه روزی آموزش دیدم . من و آقایان جهانبخش میرشکاری و عبدالحسین حسین پور و جهانشیر اسدپور و یزدان امیری دردوره ۲۱ دانشسرا بودیم . آن جاسرپرستی داشت بنام منوچهر نیکنام که خیلی سخت گیر بود. بهترین استاد ما در دانشسرای عشایری ،آقای هوشمند بود که دبیر درس الفبا بود ایشان به روش هنرمندانه ای نحوه آموزش الفبای فارسی را تدریس می کرد.از دانشجویان ممتاز هم دوره ای ما می توانم از بهروز مرادی از طایفه فارسیمدان نام ببرم که نفر اول بود و از منطقه خودمان هم  مرحوم امراله امیری (یزدان)سواد بالایی داشت.در طول دوره دانشسرا ،مرحوم پدرم (وفادار عزیزی)و برادرم منصور عزیزی برای سرکشی پیشم آمدند .

خاطرات اردوی دانشسرا در نه سره

یکی از ویزگی های برجسته دانشسرای عشایری برگزاری اردوهای آموزشی حین تحصیل بود که با شرکت معلمان و دانش اموزان مدارس عشایری و همچنین دانشجویان دانشسرا تشکیل می شد. از جمله اردوی ۱۴ روزه ای داشتیم که هفت روز در منطقه سیاخ دارنگون واقع در جنوب غربی شیراز و هفت روز در نه سره واقع در شرق دشت ارژن و در همسایگی تالاب فصلی ارژن برگزار شد.

یادم هست وقتی برای اردو به نه سره  آمدیم، شنیدم که آبادی ما هنگام کوچ در گود دو قلات در دامنه شمالی کوه دیشک اتراق کرده است . پس برای دیدن مادر ،پیاده به سمت دو قلات راه افتادم. حوالی چشمه تاگی دیدم یک شخصی سوار بر اسب با کلاه دوگوشی از روبرو می آید .وقتی نزدیک شد دیدم شهید اسداله اسدپور است که آن موقع آموزگار بود . پس از سلام و احوالپرسی از مقصدش جویا شدم . به من گفت که می خواهد برود در اردو شرکت داشته باشد.

تعیین پست فارغ التحصیلان دانشسرا

ما به دانشسرا تعهد داده بودیم که مدت ۵ سال را در هر کجا که اداره تشخیص بدهد حتی اگرخارج از فارس باشد خدمت کنیم. به همین دلیل دوره دانشسرا که تمام شد پست من را شهر فارسان دراستان چهارمحال بختیاری تعیین کرده بودند.به لحاظ سن پایین و غریبی آن دیار تصمیم گرفتم که به فارسان نروم.از همین رو دنبال آشنای با نفوذی می گشتم که واسطه شود و مرا از این وضعیت نجات بدهد.

در آن زمان مسئول یگان نظام وظیفه شیراز سرهنگی بود بنام قهرمانی که پدرم با او آشنا بود.پیش او رفتیم.ایشان با مرحوم محمد بهمن بیگی مدیرکل تعلیمات عشایر تماس گرفتند. مرحوم بهمن بیگی قضیه را به معاون خود مرحوم جهانگیر شهبازی حواله دادند و ما نزد آقای شهبازی رفتیم.آقای شهبازی پس از شنیدن توضیحات ما پاسخ دادند که ما حرف جناب سرهنگ را نمی توانیم زمین بگذاریم، اما چادر و دیگر  وسایل تدریس سهمیه شما را به فارسان فرستاده اند. بنابرین فعلا شما بایستی برای مدت یک سال به آن جا بروید.

وساطت ایرج غفاری برای حل مشکل

بناچار مجدداً پی گیر یافتن آشنایی در اداره تعلیمات عشایر شدیم.در آن زمان آقای ایرج غفاری از طایفه جروق معلم راهنمای منطقه بودند. ایشان از افراد با نفوذ آموزش عشایر بود که بعد از حادثه فوت مرحوم محمد علی میرشکاری به این سِمّت منصوب شده بود.پیش او رفتیم و ماجرا را برایشان شرح دادیم .ایشان هم پذیرفت که در این مورد  با آقای شهبازی صحبت و پادرمیانی کند.در روز مقرر من به اتفاق مرحوم پدرم و آقای ایرج غفاری به دفتر آقای شهبازی در اداره تعلیمات عشایر در نزدیکی باغ ارم رفتیم .

اتاق مرحوم شهبازی اتاق مجللی بود که دیوارهای آن از ترمه و دیگر دست بافت های هنرمندان عشایری تزیین شده و به نحو زیبایی خودنمایی می کرد .پدرم برای آقای معاون توضیح داد که ما یک منطقه محروم هستیم و فقط همین یک نفر معلم را در روستایمان داریم و تقاضا داریم که نگذارید این معلم از طایفه خارج شود.درادامه هم آقای غفاری بصورت مستدل و منطقی گفته های پدرم تایید کرد.

اولین سال معلمی من و دبستان پراشکفت

هر چه توضیح دادیم نتیجه ای عایدمان نشد  تا این که پدر کم کم عصبانی شد و شروع کرد به فریاد کشیدن سر آقای شهبازی. وضعیت به گونه ای پیش رفت که ایشان با عصبانیت از پدرم خواستند که از اتاق بیرون برود. و سپس به خاطر حرفهای پدرم برخورد تندی با آقای غفاری کرد .در نهایت مرا خواستند و خطاب به من گفتند حالا که این وضعیت پیش آمد ، تو را در فارس نگه می دارم اما می فرستمت به جایی که آرزو کنی بروی به همان فارسان! و روی همین دلیل پست مرا روستای پراشکفت تعیین کرد . منطقه سردسیر و صعب العبوری در ارتفاعات شمالی کوهبیل و مشرف به خان زنیان که در بیشتر ایام پاییز و زمستان و اوایل بهار پوشیده از برف بود.

 و بدین سان سال ۵۶_۵۷ معلم پراشکفت شدم. حدود دو هزار تومان اولین حقوقم بود و این اولین جا و اولین سال معلمی من بود .. سختی ها را به جان خریدم و شروع کردم به تدریس و با جان و دل کارکردن با دانش آموزان . اداره تعلیمات عشایر کتاب های با ارزشی خارج از متون درسی همچون کتاب راهنمای تدریس و کتاب های داستان و اطلاعات عمومی و تاریخ و جغرافیا و کتاب های ادبی امثال گلستان و بوستان  و لغت نامه را در اختیار ما گذاشته بود . من عمده آن هارا مطالعه می کردم و مطالب آن ها را برای تدریس و راهنمایی بیشتر دانش آموزانم بکار می بردم .

برخورد مردم خوب پراشکفت و بزرگان آن ها

طوری خدمت کردم که خیلی زود مورد احترام و تکریم اهالی خوب و خون گرم آن جا واقع شدم .در آن مدرسه دو معلم بودیم که که او دو پایه را تدریس می کرد و من ۳ پایه و بعلاوه مدیر مدرسه هم بودم.حدود ۴۶ دانش آموز داشتیم . از آن سال، دانش آموزانی که یادم مانده : نادر نامداری، صمد  محمدحسینی و بیژن نوعپرست بودند .( منزل مرحوم صفر نوعپرست پدر بیژن از اهالی روستای هلک ، آن سال در پراشکفت بود)..

اداره هر از گاهی سرکشی می کردند و یا برای بچه ها تنقلاتی از قبیل خرما و کشمش و بیسکویت … بعنوان تغذیه می فرستاد. .مدرسه خوبی داشتم اگر چه گاهی بواسطه بازیگوشی و یا انجام ندادن تکالیف من هم چون سایر معلمان آن زمان ،کم و بیش برخی دانش آموزان را تنبیه بدنی می کردم .

بزرگان روستای پراشکفت

بزرگان آن زمان روستای پراشکفت، سیف اله خان سلطانی و حاج احمد علی نمازی و حاج مهری شیرعلی مردان بودند . روی هم رفته والدین دانش آموزان به ما و سایر معلمین خیلی احترام می گذاشتند . از جمله هر از گاهی ما را برای شام و ناهار به منزلشان دعوت می کردند. اوضاع خوب پیش می رفت تا این که انقلاب شد و و ماجرای قطع شدن حقوق ها پیش آمد . اما مردم آن جا آن قدر همت داشتند که برای آینده فرزندانشان و تعطیل نشدن کلاس ها حاضر شدند خودشان پول جمع کنند و حقوق ما را از جیب خودشان بدهند تا ما آن جا را ترک نکنیم.

نصراله عزیزی معلم بازنشسته آموزش و پرورش کازرون
نصراله عزیزی معلم بازنشسته آموزش و پرورش کازرون

در باره طایفه مالکی بیشتر بخوانید

بازدیدها: 57

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید