مکتب خانه ها در طایفه مالکی به روایت وفادار ژوبین

0
126

روایت وفادار ژوبین از درس و مدرسه در دوران مکتب خانه ها

نیمه دوم دهه 1330بود و من حدودا هشت سال داشتم که مرا به کُتُوا فرستادند.مکتب خانه را در گویش محلی ما کُتُوا می گفتند. آن وقت ها شناسنامه ای درکار نبود و اگر هم بود از آن استقبال نمی شد . مردم ایل شناسنامه را آماردادن به دولت و زمینه سرباز بگیری می دانستند و به همین دلیل از گرفتن آن سرباز میزدند .آن هایی هم که متقاعد می شدند ،شناسنامه ها را کِبر سن می گرفتند، یعنی شاید ده سال بیشتر از سن واقعی . طوری که خطر سربازی از سر بچه ها رفع شده باشد!

اولین ملای مکتب خانه ما

دردوره ما آقای اسکندر مهبودی اولین ملّایی بودند که برای آموختن سواد ازطایفه “جروق” به مالکی وارد شدند . آن وقتها مدرسه ما حوالی “تُل مُرغی “در دامنه کوه بالا و در مجاورت “چه گُنجُو “دایر شده بود . چندین خانوار گَلّه بُنه از طایفه”آرندی ” هم در آن حوالی اتراق کرده بودند.

در سال بعد مرحوم غلامشاه همّتی ملّای ما شد . آقای همتی همان پا کوه “دهپاگاه” یعنی در ضلع شرقی “کوه بُزی “ودر مجاورت منزل خودش را برای ” کُتُوا “انتخاب کرده بود . کلاس رفتن ما نزد آن مرحوم حدوداً چهار ماهی به طول انجامید.

سال بعد از آن آقای شیروان مهبوی که البته باز هم از طایفه جروق بود معلم مکتب خانه ماشد. به نظر من شیروان مهبودی از بقیه ملاها با سواد تر بود .لازم است یادآوری کنم که باز هم کلاس درس ما در همان پاکوه دهپاگاه واقع شده بود .

هم شاگردی های مکتب خانه

هم مکتبی های ما درگرمسیر آقایان حیدر میرشکاری، سیف علی حمیده ،جهانگیر حبیبی ،الیاس فکوری وکَرَم کَرَمی بودند و در سر حد آقایان محمدرحیم میر شکاری، نادر امیری ،شاه رضا رئیسی(رضا)، امامقلی نوعپرست (احمدی صفت)، زریر صادقی و خانم زرافشان اسدپور بودند.

وقتی ایل به ییلاق و سرحد طایفه مالکی واقع در”کوه بیل “عزیمت کرد ،مرحوم شکرالله ساسانی ملّا ی مکتب خانه ما شدند . ملا با خانواده خود در کنار خانواده مرحوم شیروان اسدپور کدخدای روستای پریشان و بنکوی “کادروشی “مستقر شده بود.

کلاس درس ما درسرحد در “کَپَر” ودر گرمسیر “بُهُون” یا چادر سیاه تشکیل می شد و و زیراندازمان زیلو بود و البته تخته سیاه هم داشتیم. ملای ما هم برای نشستن ازصندلی استفاده می کرد.

آموختنی های ما قرآن بود که به صورت یک جزئی دو جزئی و سه جزئی تدریس میشد . پس از کلام الله مجید ،کتابهای ما را امیرارسلان وفلک ناز و رستم نامه و حیدر بیگ تشکیل می دادند.

ناگفته نماند پس از کوچ بهاره ایل به سرحد و ییلاق ، چنانچه به هردلیل ملای مکتب، طایفه را همراهی نمی کرد ما برای عقب نماندن از تحصیل به طایفه آرندی که در همسایگی ما یعنی در شمال شرقی کوه بیل بود میرفتیم . که آنجا هم معمولاً آقای اسکندر مهبودی ملای مکتب خانه بود.

در زمان مدرسه رفتن ما والدین دانش آموزان با همه مشکلاتی که داشتند سعی می کردند مخارج معلم را تامین کنند از قبیل :قند وچای وروغن و ماست وکره و نان و آوردن هیزم آب و …

اگر اشتباه نکنم حق الزحه ملا سالی 15تومان بود که توسط کدخدا از خانواده های دانش آموزان جمع آوری و به ملا پرداخت می شد.  که البته این پول آن وقتها رقم قابل ملاحظه ای بود.

ورود اولین معلم تعلیمات عشایر به طایفه مالکی

سال ها بدین منوال گذشت تا این که حیدر محمّدی آمد. آن موقع آبادی ما در کناره شمالی دریاچه پریشان یعنی حوالی “هوره ” اتراق کرده بود.آقای محمّدی اصالتا اهل “گاوکشک” از روستاهای “تنگ ابوالحیات” واقع در شمال شرقی شهرستان کازرون بودند.  می شود گفت او اولین معلمی بود که از سوی “اداره تعلیمات عشایر” به طایفه مالکی مامور شده بود.

ایشان پس از رسیدن به دهپاگاه در منزل آقای اسماعیل کریمی کدخدای روستا  میهمان شدند . پس از استراحت ، کدخدا همه بچه ها را برای آماده کردن محوطه وبرپایی چادر مدرسه صدا کردند. و این که هرکس قصد ادامه تحصیل دارد بیاید برای رتبه بندی و تعین سطح سواد امتحان بدهد.

 من درآن امتحان از خیلی از هم شاگردی هایم امتیاز بالاتری کسب کردم و به عنوان کلاس چهارم برگزیده شدم.اما متاسفانه برادر بزرگم علمدار حبیبی مانع شد . با این توجیه که ما کلی مال و اموال و احشام داریم و از عهده بر نمی آییم و روی کمک تو حساب کرده ایم. برای همین هم متاسفانه اجازه نداد من ادامه تحصیل بدهم.

بد نیست خاطره ای از زمان تحصیل در مکتب خانه را ذکر کنم :

روزی از روزها در یورد مربوک سرحد کوه بیل به دستور زن ملا با یکی از هم کلاسی ها برای آوردن آب به چشمه رفته بودیم . هنگام بازگشتن برخوردیم به آقای شیروان اسدپور کدخدای آبادی کادرویشی که سوار بر اسب از آنجا می گذشت  .کدخدا که مشک های آب را بر دوش ما دید ماجرا را پرسید وما توضیح دادیم.کدخدا عصبانی شد و مشک ها را از دست ما گرفت و بر زمین انداخت و مارا مورد سرزنش قرار داد که حق ندارید چنین کاری بکنید. ضمناً به زن ملّا هم بگویید دیگرحق ندارد از بچه ها بیگاری بکشد و باید خودش مثل سایر زن های آبادی از عهده کارهایش بربیاید.

آموزش و پرورش در طایفه مالکی به روایت لشکر نوربخش -خاطرات

آقای خدامراد دهقان از طایفه کلانی دوست و همکار وفادار آقای ژوبین است که سال های زیادی است با هم شراکت دارند
آقای خدامراد دهقان از طایفه کلانی دوست و همکار وفادار آقای وفادار ژوبین است که سال های زیادی است با هم شراکت دارند