مهدی میرشکاری و کلاس درس سیونه(روستایی در حومه سردشت)

0
100

ورود من به دانشسرای عشایری

پس از گرفتن کارنامه نهم آن زمان ،پی گیر ورود به دانشسرای عشایری شدم. آن وقت ها در بین مردم ایلات و عشایر ،وضعیت اطلاع رسانی مانند الان نبود بلکه اخبار زبان به زبان به گوش مردم می رسید. اگرچه می شود گفت مرحوم محمدعلی میرشکاری ما را در جریان دانش سرا قرار داد. به هر حال در سال 1352 در آزمون ورودی دانشسرای عشایری شرکت کردم و پذیرفته شدم. دوره های آموزش تربیت معلم، یکساله بود .

اگر چه بیش از 46سال از آن دوران سپری شده اما هنوز اسامی برخی از هم دوره ای ها را به یاد دارم. از جمله: آقایان امان اله مهبودی ، پرویز نوروزی ، هادی نوروزی، محمدعلی علی زاده ، شیردست مهبودی ، محمدباقر اسدی، حسن مهبودی ، صفر خوبیاری ، ترابی و ایوبی .

در آن زمان پس از پایان دوره آموزشی و هنگام پست بندی معلمان ، با توجه به پراکندگی جامعه عشایری در گستره ی کشور عزیزمان ایران و کمبود معلم بومی در برخی از مناطق محروم و دور افتاده، اداره تعلیمات عشایر مجبور می شد برای جبران این کمبودها ،برخی از معلم ها را به خارج از استان محل سکونتشان ، مامور کند .

ماجرای تعیین پست من و خواسته مرحوم محمد بهمن بیگی

من خودم داوطلب شده بودم که خارج از استان و در هر کجا که اداره تشخیص دهد مشغول خدمت شوم . به هرحال پست من افتاد استان آذربایجان غربی ،شهر سردشت از شهرهای مرزی با کشور عراق و  در روستایی بنام سیونه .

خاطرم هست در روز اعزام ،مرحوم استاد بهمن بیگی به من گفت: قول می دهی که یک معلم خوب باشی؟

و من جواب دادم: خیر !

با تعجب پرسید :چطور ؟

و پاسخ من این بود :  قول می دهم که یک معلم عالی بشوم!

و آقای مدیر کل از پاسخ من خیلی خوشش آمد و مرا مورد تحسین و تشویق قرار داد.

اولین مدرسه من ، روستای سیونه در نزدیکی مرز عراق

بدین ترتیب من عازم مهاباد مرکز آذربایجان شرقی شدم .همانطور که گفتم پست من در سردشت از شهرهای مرزی با کشور عراق و در روستایی بنام سیونه تعیین شده بود. با هماهنگی یکی از راهنمایان تعلیمات عشایر مهاباد به روستای سیونه رفتم. مردم آن روستا از کُردها بودند و سنّی مذهب و ناآشنا به زبان فارسی. خدای را شکر امام جماعت آن جا که بعنوان مام استاد (ماموستا)(1)شناخته می شد، شخص با سوادی بود که با توجه به این که به زبان فارسی تسلّط داشت ،توانست در رتق و فتق امور مدرسه خیلی به ما کمک کند.

این روستا جایی در مسیر تردد قاچاقچی ها واقع شده بود تصورش را بکنید: یک بچه روستایی که تا بحال از محل زادگاهش خارج نشده ، سر و کارش بیفتد به چنین جای غریبی و دور از دسترس خانواده و هم ولایتی ها!

راستش احساس ترس عجیبی داشتم . بعلاوه زبان آن هارا هم که نمی فهمیدم و این مزید بر علت بود. مردم روستا حاضر نبودند بچه هاشان را به مدرسه بفرستند. به همین دلیل برای ترساندن آن ها ترفندی بکار بردم . گفتم که دستور پادشاه است که همه درس بخوانند و چنانچه دولت ۵ سال دیگر بچه ۱۲ ساله ای را ببینند که سواد ندارد پدرش را بازخواست می کنند و مشمول جریمه دولتی قرار می دهند! با این سیاست و همکاری مؤثر مام استاد توانستیم در آن روستا حدود 13 نفر دانش آموز راکه همگی پسر بودند ،به مدرسه بکشانیم.

اسامی بچه ها زیاد خاطرم نیست اما بیشتر خالد ،ابوبکر، عمر و … بودند

 اوایل خدمت و خصوصا ماه اول مشکلات بسیاری داشتم . چرا که همانطور که گفتم صحبت های مردم و بچه ها را متوجه نمی شدم و آن ها هم همین طور .بنابرین نمی توانستم ارتباط لازم را با آن ها برقرار کنم .سختی های زیادی کشیدم تا به اصطلاح رو به راه شدم .

با توجه به این که خارج از استان بودم حقوقم بالاتر از معلمان بومی بود. طبق اولین حکم کارگزینی ۸۰۰۰ریال حقوق برای من تعیین شده بود. یعنی کمتر از هزار تومان و من اولین حقوق را در سال ۱۳۵۳با این مبلغ گرفتم.مدرسه ما به فاصله ۵۰ متری روستا و البته درست در مسیر تردد قاچاقچی ها قرار داشت و عبارت بود از یک ساختمان  فرسوده و قدیمی که دو اتاق در آن پیش بینی کرده بودند : یکی برای کلاس درس و یکی برای اقامتگاه معلم.

چه سختی ها و چه دردسرها که آن جا نکشیدم ! شب که فرا می رسید از صدای تردد و تُراپ و تُروُپ سُمّ قاطرهای کاروان قاچاقچیان آرامش نداشتم . بیشتر شبها تا صبح ، خواب از چشمانم گرفته می شد و ترس و وحشت رهایم نمی کرد. اما در عین حال احساس غرور می کردم که بعنوان مامور دولت در آن منطقه خدمت می کنم و  چقدر مامور دولت برای این مردم محترم است ! روستای سیونه امکانات خاصی نداشت . مغازه نبود. اما فراورده های لبنی امثال ماست و کره و شیر و همچنین تخم مرغ و گوشت و … را می شد تهیه کرد.

ماجرای تلخ فوت عمر

دانش آموزی داشتم به نام عمر . کلاس اول بود. یک روز از او خواستم  فردا که به مدرسه می آید کمی ماست برایم بیاورد. . فردا صبح زود آمد دیدم مقداری سیب زمینی با خودش آورده است. تعجب کردم که من از او ماست خواسته بودم چرا سیب زمینی آورده است !؟ علتش را از دانش آموزان کلاس های بالاتر پرسیدم . گفتند در زبان کردی به سیب زمینی یارلماسی (یرالماسی)(2)می گوییم. بعد متوجه شدم که عُمَر کوتاهی نداشته است. 

روزی برای انجام کاری به سردشت رفته بودم . عصر که برگشتم بچه ها خبر دادند که عمر مرد !

از این ماجرای تلخ، بسیار متاثر و متاسف شدم چون خیلی دوستش داشتم.

برگشت به زادگاه و تدریس در طایفه مالکی

بطورکلی سالی پر از رنج و زحمت و ترس و واهمه و بعلاوه ناراحتی دوری از خانواده و اقوام وخویشان را در آن جا تجربه کردم تا بالاخره سال تحصیلی با همه خوبی ها و بدی هایش به پایان رسید و من بسلامتی از آن دیار بازگشتم . سال بعداز آن با همّت مرحوم محمدعلی میرشکاری پست من افتاد استان فارس و روستای هلک در طایفه مالکی .اینجا دیگر  وطن خودم بود و احساس خوبی داشتم.

من از تمام توان و معلوماتم برای با سواد کردن و پیشرفت دانش آموزانم مایه گذاشتم. و این از نظر مردم دور نماند و اخلاق و رفتار و عملکرد من خیلی زود مورد رضایت و قبولی اهالی قرار گرفت . از توفیقاتی که در آن سال نصیب من شد این بود که در تمام مدارس طایفه مالکی صرفاً دو نفر از دانش آموزان کلاس پنجم مدرسه من در کنکور دبیرستان عشایری شیراز پذیرفته شدند که این رخداد در آن سال ها موفقیت کمی نبود .

در روستای هلک ،مردم همکاری خوب و صمیمانه ای با معلم داشتند . خصوصا هنگام اتراق ایل در ییلاق و سرحد کوه بیل و کوچ آبادی از این یورد به یورد دیگر، نهایت تلاششان را می کردند که معلم با هیچ مشکلی مواجه نباشد.ا

از جمله افرادی که در آن روستا  همکاری خوبی با مدرسه داشتند  می توانم از مرحوم محمدرحیم میرشکاری و آقای زریر صادقی نام ببرم. علاوه بر این مردم طایفه مالکی از باب میهمان نوازی خیلی به معلم احترام می گذاشتند و برای  دعوت و میزبانی از معلم نوبت می گرفتند که مخصوصا یکی دو سالی که آموزگار مدرسه روستای دهپاگاه بودم احترام و محبت زیادی از آن ها دیدم. علیرغم این که سال ها از آن زمان گذشته است به لطف خدا هنوز هم در هر دیداری مورد احترام و محبت مردم طایفه و خصوصا افراد مسن قرار می گیرم.

خاطره من از سفر به مهاباد !

 بدنست خاطره ای هم از آن زمان نقل کنم  :

همان سالی که پست آموزگاری روستای سیونه را داشتم، برای گذران تعطیلات عید و دیدار با خانواده به محل خودمان آمده بودم . پس از پایان تعطیلات و ایام بازگشایی مدارس، قصد بازگشت به آذربایجان و حضور در پُستَم را داشتم که متاسفانه مریض شدم (به تب حصبه مبتلا شده بودم) . با توجه به وضعیت بیماریم پیش آقای جهانگیر شهبازی معاون مرحوم بهمن بیگی رفتم  و گفتم که مریض هستم و نمی توانم سر پست بروم .

ایشان جواب داد که برو انشاالله خوب می شوی !

در شیراز پیش پزشک رفتم اما فرصت نشد دارو بگیرم و سوار بر اتوبوسی عازم تهران شدم .وقتی به تهران رسیدم پی گیر شدم داروخانه ای پیدا کرده و دارویم را بگیرم. از قضای روزگار، گرفتار چند نفر آدم مکّار شدم .آن ها از من نشانی چند خیابان را خواستند که گفتم بلد نیستم . و این گونه پی بردند که من آن جا غریبم  و نا آشنا .

تا ابن که از من پرسیدند جوان!  بچه کجا هستی و من جواب دادم بچه کازرون! آن ها هم گفتند به ! پس هم استانی هستیم ! ما هم بچه جهرمیم!خلاصه با هر حیله و کلکی که سوار کردند توانستند از غفلت من سوء استفاده نمایند و جیبم را خالی و در عوض کاغذهای باطله ای را به جای پول به من قالب کنند . وقتی در ترمینال مسافربری برای خرید بلیط  مقصد مهاباد به گیشه مراجعه کردم ، متوجه شدم که جیبم را زده اند!

به هر حال خودم را به مهاباد و اداره آموزش و پرورش آن جا رساندم و جریان را شرح دادم. مسئولان آن جا مقداری پول برای هزینه راه به من دادند  و من  این گونه روانه سردشت و روستای سیونه شدم.

1- ماموستا، در زبان کردی به معنی معلم، مدرس، استاد می‌باشد

2- سیب زمینی ترش، یا شلغم شیرازی، یا یرالماسی در ترکی زنجانی به آن موُرچالیق گفته می شود (نام علمی: heliantus tuberosus) گیاهی علفی و دارای ساقه‌ای به ارتفاع ۱/۵ تا ۳ متر است ساقه این گیاه راست و خشن می‌باشد. برگ‌های آن عموماً ساده، منفرد، نوک تیز و دارای کناره‌های دندانه‌دار است.

مهدی میرشکاری آموزگار بازنشسته عشایری از طایفه مالکی
مهدی میرشکاری آموزگار بازنشسته عشایری از طایفه مالکی

بازدیدها: 57

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید