من و عمو محمد رواتکی/خاطره ای از سردبیر

0
102

روستای ما به آبادی های زیادی تقسیم می شد با اسم ها و عنوان های متفاوت که معنای عمده آن ها را هنوز هم نمی دانم . اصلا همین روستای محل زندگیمان “هلکhelak ” را هم هیچ وقت نفهمیدم معنای آن به کجا بر می گردد به  “هلاک” و یا به “هِل زار” یا به سواد و دقت دفتردار دوران دبیرستانم که در کارنامه من نوشته بود محل تولد :”هکک”!

و البته عمو محمد رواتکی هم از مردان سالخورده همین روستا بود و ازیکی از همین  آبادی ها به نام ” احمدزاری”

تا آن جا که من می شناختمش انسان مهربان وعاقل و میانه رویی بود. عمو محمد اصل فامیلش”دهقان “بود ولی در محل و طایفه همه او را با”عمو محمد رواتکی “می شناختند.چرا ؟ ظاهراَ عمو محمد از روستایی به نام “رباطک ” در بخش جره بالاده و در همسایگی طایفه جروق به روستای ما مهاجرت کرده بود و با انجام وصلتی ماندگار شده بود. بگذریم که اصلا همه مردم طایفه مالکی مهاجر هستند وتا آن جا که من اطلاع دارم متاسفانه تاکنون پژوهشگران اراده ای برای بررسی تاریخچه و چند و چون مهاجرت این قوم از بلاد دیگر به این جا نداشته اند  .

من با عمو محمد چند باری برخورد داشتم که عمدتا به فراموشی سپرده شده اما یکی را اینجا ذکر می کنم:

باری زمانی شاید اواخر سال 59 بود که دبیرستان شبانه روزی را در شیراز رها کردم و به کشاورزی رو آوردم که چرائیش را به زمانی دیگر می اندازم . حرف و حدیث ها و طعن و لعن ها را به جان خریدم و به امور کشاورزی مشغول شدم .به هیچ عنوان هم نمی خواستم کوتاه بیایم و بپذیرم که چه اشتباهی مرتکب شده ام. بنابرین علیرغم آن که پانزده شانزده سال بیشتر نداشتم تلاش می کردم جلو هم محلی ها کم نیاورم و پابپای مردان قوی و با تجربه از عهده همه کارهای معمول کشاورزی بر آیم و به عبارتی آخ هم نگویم!

 در همین راستا روزی با برادربزرگم “مشهدی زریر” مشغول شخم زدن زمین با اسب بودیم . برادرم خیش (گاوآهن) دنباله اسب را گرفته و به زمین فشارمی داد و من سر اسب را می کشیدم . اسب بیچاره مستاصل شده بود واز حرکت در زمین شمزار(شخم زده)خسته و وامانده ! با تمام نیرو به اسب کمک می کردم که از عهده کشیدن گاوآهن سنگین در آن زمین سخت و سنگلاخی برآید . صدای هِن هِن هر دوی ما ،هم اسب و هم من درآمده بود .

درهمین اثنا عمو محمد رواتکی که به طور اتفاقی عبورش به آن جا افتاده بود متوجه ماجرا شد و دید که من در چه باتلاقی گرفتار آمده ام و راه پس و پیش ندارم . پس راهش را کج کرد و به سوی ما آمد!

عمو محمد علیرغم این که سن و سالی از او گذشته بود تلاش داشت با شتاب بیشتری به سوی ما گام بردارد . بر ما آشکار بود که از فرط ناراحتی رنگ رخسارش به تیرگی گراییده است . وقتی تقریبا به نزدیکی ما رسید با صدای گرفته ای خطاب به من آواز داد :

بِکَش! بِککککککش! بِکَش که سزاواری …………..(1)

راستش عمو محمد حق داشت که از مشاهده وضع رقت بار من ناراحت بشود ، افسوس بخورد و به عبارتی آه از نهادش بلند شود .چرا که  من علیرغم نوجوانی ،آدم ناشناخته ای نبودم .

 دانش آموز مستعد دبستان میرشکاری طایفه ماکی که به همت آموزگاران سخت کوشم و راهنمای دلسوزمدارس منطقه (مرحوم محمّدعلی میرشکاری) به مدرسه چهل نفری شیراز(دبیرستان شبانه روزی عشایری اختر معدل) راه یافته بودم .

مدرسه ای با امکانات تحصیلی و ورزشی ورفاهی منحصر به فرد ،مربوط به مرحوم استاد محمد بهمن بیگی مدیر کل تعلیمات عشایری آن زمان . و حالا من با قدر ناشناسی تمام ،همانند چک فرم خورده ، درس و مشق و آن امکانات را رها و به روستا برگشت خورده  بودم.

بد نیست یادآوری کنم در آن سال ها از طایفه ما فقط دو نفر به دبیرستان عشایری راه یافته بودند (آقای ایرج عوض زاده و من (محمد صادقی) و سال قبل تر مرحوم داریوش میرشکاری. (2)

من که از فرط خستگی از پا درآمده بودم با نهیب عمو محمد خستگیم دو چندان شد و زمین گیر شده وبرروی کلوخ ها  وا رفتم .اسب بیچاره هم که دمارش درآمده بود مجالی پیدا کرد تا لختی بیاساید . پوزه اش را بر پشت کله ام می مالید شاید با این کار می خواست مرا دلداری دهد . رگبار شماتت بارحرف های عمو محمد مرا نشانه رفته بود و این تمام شدنی نبود .

کمی که آرام گرفت با برادرم سلام و علیکی کرد و دم و گفتی …(3)

سال ها گذشت و من به لطف خدا دوباره توفیق پیدا کردم در پشت نیمکت درس و تحصیل بنشینم .بعد از جریان آن روز یادم نمی آید عمو محمد رواتکی را جایی دیده باشم ، تا این که به رحمت خدا رفت .

گاه گاهی پس از آن روزگاران که گذارم به روستا می افتد  صدای نهیب های دلسوزانه عمو محمد در گوشم طنین انداز می شود که :

بِکَش! بِککککککش! بِکَش که سزاواری …………..

روحش شاد /خدایش بیامرزد

1-    بکش که سزاواری : این بار را بکش،حمل کن که تو سزاوار همین وضعیت هستی

2-داریوش میرشکاری: از نخبه های زمان خود در امر تحصیل و ورزش های رزمی بود که در سال 61 در مصاف دفاع از خاک میهن در جبهه های جنوب به درجه رفیع شهادت نایل آمد

3- دم و گفتی : صحبت کردن و حرف زدن با هم

اراضی کشاورزی روستای دهپاگاه در همسایگی روستای هلک

نقل از وبلاگ بر بلندای کوه بیل نوشته شده بتاریخ : پنج شنبه 99/3/1 | 6:10 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید