منصور جعفری ایثارگر گمنام طایفه مالکی/گَپی با مصطفی جعفری

0
73

منصور جعفری شکارچی و ماهی گیر قدیم طایفه مالکی

آقای منصور جعفری از مردم همین دیار است، سال های سال را در کنار ایل و تبارش ،مردم خون گرم و بی پیرایه طایفه مالکی و هلکی ها و آبادی احمدزاری بسر برده است . اما عمو منصور در واقع از جمله مردانی است که در پهنه عمر خود و تاریخ مالکی هر جا کمکی از او برمی آمده است بدون کمترین منّت و چشم داشتی از جان شیرین خودمایه گذاشته است تا شاید آرامشی را به خانواده مضطرب و پریشان همسایه و هم دیاری تقدیم کند.

وصف پدر از زبان پسر

آقای مصطفی جعفری(ماندنی) فرزند ارشد ایشان در این باره می گوید :

پدرم در خانواده ای که زندگی می کرد سرپرستی چهار برادر و پنج خواهر خود را نیز بعهده داشت .آن ها اموراتشان را از راه کشاورزی و دامداری می گذراندند و علیرغم مشقّات فراوان خم به ابرو نمی آوردند. تمام ساختمان منزل و مسکن شان را اتاقی محدود تشکیل می داد که از سنگ درست شده بود و در زبان محلی ما به آن توُ“می گفتند. 

اتحاد و اخوتی مثال زدنی بین این برادران حکم فرما بود و البته مادر پر تلاش و  فداکارم که نقشی موثر و بی بدیل در ایجاد این همبستگی ها ایفا می کرد. پدرم در جوانی اهل شکار بود و ماهی گیری و بعلاوه شناگر کم نظیر و نام آشنایی بود. مردم طایفه مالکی از جانفشانی های پدرم خاطره ها دارند که برای نمونه یکی را که شاید مربوط به بیش از شصت سال پیش است یادآوری می کنم.

خاطره ای مشهور از جانفشانی پدرم

نقل می کنند روزی کریم میرشکاری فرزند ارشد مرحوم یوسفعلی  به قصد شکار عازم کوه بُزی در کنار دریاچه پریشان می شود. کریم ،جوان شجاع و برومند و خوش اندام و خوش نامی بوده است. شب فرا می رسد و خانواده متوجه غیبتش می شوند و این که از او خبری نیست. نگران و پریشان پی اش می گردند ، تا این که در می یابند  که کریم از شکار برنگشته است.

آن شب خیلی زود خبر به همه آبادی های اطراف و روستاهای همجوار می رسد و مردان طایفه گروه گروه از مسیرهای صعب العبور برای یافتن خبر و نشانه ای از کریم راهی کوهستان می شوند. پاسی از شب می گذرد تا این که یکی از پی جوران،وسایل شکار و تفنگ او را در دماغه ای حوالی” خُنگ حاج نصیر “پیدا می کند. ناگفته نماند که این دماغه دارای چشمه آب شیرین بوده است. پس از جار کشیدن و خبر رسیدن به سایرین ، جمعیت زیادی از جستجوگران در محل دماغه فرو رفته در دریا ،گرد هم می آیند . مردان با تجربه از مشاهده آثار بجا مانده از مرحوم کریم  به این نتیجه می رسند که احتمالا او برای برداشت یک کتری آب به انتهای دماغه نزدیک شده است و ناگهان پایش لیز خورده و به درون دریا سقوط کرده است .

این حدس و گمان ، زمانی قوت بیشتری می گیرد که متوجه نبودن برخی لوازم همراه او از جمله قطار فشنگ می شوند .پس به این نتیجه می رسند که احتمالا مرحوم کریم، قطار فشنگ را هنوز بر کمر داشته که پس از سقوط درون آب ، خیس شدن فشنگ ها و لباسهایش موجب سنگینی بیشتر او شده است و نتوانسته خود را نجات دهد.  احتمال دیگر این که نی های شکسته بیشه زار درون دریاچه،در لباس او فرو رفته و گیر افتاده است  .لازم به ذکر است ارتفاع آب در حوالی دماغه ها در آن سال های پر آبی گاهی تا هفت متر می رسیده است.

در آن شب هولناک و وحشت زا و سرمای شدید زمستان شاید هیچ  کسی جرات آن را نداشت که به آب نزدیک شود چه رسد به این که برای یافتن یک جسد، از جان خود بگذرد و خودش را به دریا بزند . زیرا این احتمال می رفت که او هم به همان سرنوشت دچار شود.

اما پدرم علیرغم تاریکی شب و سردی هوا و همراه نداشتن هیچ گونه امکاناتی برای دید در زیر آب ،با جوانمردی تمام و به خاطر خانواده غم زده و نگران آن جوان با از خودگذشتگی هرچه تمامتر بارها و بارها در نقاط مختلف محل حادثه ، غواصی و کنجکاوی می کند و تسلیم  نا امن بودن آب و خستگی زیاد نمی شود تا نهایتا تلاشش به نتیجه می رسد و موفق می شود جسد آن مرحوم را پیدا کرده و به هر شکل ممکن آن  را از آب بیرون  بکشد.

از خداوند رحمان برای آن جوان مرحوم طلب آمرزش و برای پدربزرگوار و سخت کوشم آرزوی سلامتی و بهروزی دارم.

یک دماغه در کوه بزی و دریاچه پریشانمنظره ای از  دریاچه پریشان در این سال های بدون آب

بازدیدها: 39

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید