شیرمحمد نوربخش/شرح حال اولین روزهای کلاس درس حیدر محمدی

0
118

ورود حیدر محمدی به طایفه مالکی

درنیمه دوم سال ۱۳۴۰ و در اولین شب پاییزی به لطف خداوند فرشته ای جهت باسواد کردن فرزندان ایل مالکی توسط آقای محمد بهمن بیگی مدیرکل آموزش وپرورش عشایر به این منطقه اعزام شد . این فرشته نجات کسی نبود جز حیدر محمدی اهل روستای گاوکُشَک ازتوابع شهرستان کازرون و دانش آموخته دانشسرای عشایری ،آن شب آقای حیدر محمدی به منزل کدخدای وقت مرحوم کا ماشاالله رئیسی آمدند و مورد استقبال قرار گرفتند،

فردای آن روز جلسه ای بین کدخدایان طایفه مالکی،ریش سفیدان و بزرگان طایفه تشکیل شد ودر نهایت به این نتیجه رسیدند که فعلا از هر خانواده یک فرزند پسر یا دختر جهت باسواد شدن به مدرسه راه پیدا کنند.

اولین روز کلاس درس حیدر محمدی و اضطراب اولین دانش آموزان

به هرحال بعد از چندروز چادر سفید تک تیر۱۴بندی که پرچم شیر و خورشید در بالای آن برافراشته شده بود برپا گردید. مردم ایلیاتی برای تماشای چادر و پرچم و معلمی که با ظاهری آراسته :کت وشلوارمشکی و پیراهن سفید وکفش مشکی به روستایشان پا گذاشته بود جمع شده بودند و این آغاز امیدواری مردم ما به آینده فرزندانشان بود.

صبح اولین روز مدرسه ،معلم درکنار چادر تک تیرایستاده و منتظر ورود دانش آموزان بود. طولی نکشید که پدران هرکدام دست یکی از پسران بزرگترشان را گرفته وکشان کشان به مدرسه آوردند . دانش آموزان انتخاب شده از سوی خانواده هنگامی که  به مدرسه نزدیک می شدند عینهو که به قتل گاه نزدیک می شوند، فرار را برقرار ترجیح می‌دادند!

ازجمله برادرخودم ناصر نوربخش و آقای قربان رئیسی فرزند مرحوم رمضان که به محض نزدیک شدن به چادرآقا معلم چنان پا به فرار گذاشتند که نگو و نپرس و به همین خاطر آقای لشکر نوربخش که فرزند کوچکتر بود جایگزین آقای ناصر نوربخش گردید ولی چون قربان رئیسی تک فرزند بود درهمین جا پرونده تحصیلی ایشان بسته شد.

آقای حیدر محمدی آن سال را با همه فراز و نشیب هایی که داشت با یک پایه که همگی کلاس اول بودند شروع به تدریس نمود. ازآنجایی که این معلم با تلاش شبانه روزی جهت باسواد کردن دانش آموزان سرازپا نمی شناخت،همان سال اول مورد مهر و محبت اهالی قرار گرفت.

ویژگی های شخصیتی حیدر محمدی و تاثیر آن بر دانش آموزان و خانواده ها

ایشان علاوه‌ بر تدریس ،خصوصیاتی منحصر به فرد دیگری داشت،

  • آقا معلم ما پیک بهداشت و سلامتی بود . آنقدر دانش آموزان را جهت بهداشت فردی از جمله شستشوی بدن ،گرفتن ناخن‌ها ،کوتاه کردن موی سر،مسواک دندانها و غیره ترغیب می نمود که این توصیه ها به خانواده‌های دانش آموزان هم سرایت کرد.

 به همین خاطر خانواده ها و فرزندانشان خیلی کمتر در معرض بیماریهای چشمی ،عفونی و فصلی قرار می گرفتند.

  • معلم ما مُبلّغ و مروج دین و ادب و اخلاق بود. چون خودش فردی مؤمن ومتدین و با نماز بود، هم زمان با تدریس ،دانش آموزان را با روشهای ساده تربیتی توجیه و ترغیب به امور پسندیده از جمله : خواندن نماز، روزه گرفتن ،امر به معروف و نهی از منکر و رعایت کردن حلال و حرام می کرد.
  • آقای حیدر محمدی پیام آور صلح و صفا بودند.درآن زمان اختلافات و دعواهای محلی زیادی برسر مالکیت یا حدود زمین های کشاورزی،حد و حدود چراگاه ها در قشلاق وییلاق و غیره رخ می داد.

 ایشان برای حل مشکل با دعوت از بزرگان و ریش سفیدان محل ،جلسه ای ترتیب داده و چند و چون قضیه را بررسی می کردند . سپس  طرفین دعوا را می خواستند و آنها را به خویشتن داری توصیه و به قول امروزی ها با کدخدا منشی و قضاوت عادلانه مسئله را حل و فصل می کردند. در نهایت طرفین دعوا با رضایت کامل و بدون هیچگونه کدورتی با روبوسی همدیگر جلسه را ترک می کردند.

 همین امر باعث شده بود به مرور، نگرانی‌ها ودشمنی ها ازبین برود و دلهای اهالی به هم نزدیک شوند و با همکاری هم قدم های خیرخواهانه ای برداشته شود .

ترس دانش آموزان از معلم

البته نقطه قابل توجه این بود که ما ازمعلم می ترسیدیم واین ترس نه به خاطر تنبیه بدنی بود . چون در زمان ایشان تشویق بیشتر مد نظرشان بود تاتنبیه. ترس ما بیشتر به خاطر آزادیهایی بود که داشتیم ودر زمان مدرسه از ما گرفته می شد.

چرا که ایشان درس می‌دادند ودرس می خواستند ولی بازی گوشیهای ما باعث شده بود که کمتر به درس و مشق بپردازیم و همین امر سبب می شد که ما اضطراب و استرس داشته باشیم . درتعطیلات عیدنوروز، زمانی که معلم راهی منطقه سکونت خود می شد، انگار که دنیا را به ما داده بودند،ازخوشحالی سراز پا نمی شناختیم .

ما و تعطیلات عید

تا اینکه خدا نصیبتان نکند، روز۱۴ فروردین می شد و شروع مجدد مدرسه.

آقای حیدر محمدی از روستای گاوکشک محل سکونت خود ،پای پیاده ازمسیر آب گرازی (او گرازی) و روستای پریشان می آمد. دانش آموزان صبح ۱۴فروردین در حیاط مدرسه  پر از نگرانی و اضطراب ،منتظر آمدن معلم بودند.

ناگهان ایشان با پیراهن سفید درگردنه پریشان نمایان می شد. نفس ها درسینه به شماره می افتاد، چاره ای جز تحمل نبود. معلم به محض ورود به کلاس درس با صدای مبصر کلاس ،برپا ! ،همگی بلند می شدیم : 

 سلام ! سلام !

آقا معلم با خنده:  سلام ،عیدتان مبارک

ما هم درجواب : عیدتان مبارک

ما بوسیله این حرکات دولا و راست شدن به اصطلاح می خواستیم معلم را دور بزنیم تا متوجه آن تخته سیاه لعنتی که مانند کرونای امروزی جانمان را به لبمان رسانده بود، (و پرسیدن درس) نشود.

ولی معلم خیلی زرنگتر از این حرف‌ها بود:

بچه ها درس و مشق هاراخوب مرور کرده اید ؟

 خواندنی ها را خوانده اید؟

جواب ما :  بله آقا !

ولی ما در این مدت تعطیلات نوروز همه اش گرفتار بازی های بچه گانه خود بودیم ودرس ومشق را بکلی فراموش کرده بودیم .

بسیار خوب ! کی حاضره بیاد پای تخته سیاه ؟

همگی دست بلند می کردند ،ولی دست بچه ها بیشتر از بالای سرشان بلند نمی شد ،که شاید از آمدن پای تخته سیاه معاف شوند!

 به هرحال آن روز با اشاره دست ،آقای رمضان امیری فرزند مرحوم غلام را به پای تخته فرا خواند . ایشان پای تخته رفت و جواب جمع و ضرب چند رقمی را داد .حالا همه نگران بودند که نفر بعدی چه کسی باشد، به حمدالله به خیر گذشت … نفردوم ،سوم.. پای تخته سیاه رفتند ،همه خوب جواب دادند و البته ایشان هم سعی می کرد سئوال های آسانتری را بپرسد.

علیهذا  در سال دوم (۱۳۴۱) معلم دیگر برای اهالی جا افتاده بود و دانش آموزان با رغبت بیشتری به مدرسه می آمدند. کلاس درس از اول مهر ماه شروع  و تا زمان کوچ طایفه به ییلاق (سرحدکوه بیل )در اوایل بهار ادامه داشت.

کوچ ایل به ییلاق و سرحد کوه بیل ، استقرار مدرسه

 بعد از کوچ به ییلاق ، در فاصله ای که هر آبادی در محدوده ی اراضی و چراگاه مربوط به خودش مستقر بشود ،یکی دو هفته ای طول می‌کشید تا معلم بیاید و مستقر شود.

جایگاه معلم در سرحد کوه بیل می بایست حدوداً درحد وسط مردم طایفه قرار بگیرد تا همه دانش آموزان از هر آبادی بتوانند دسترسی بهتری به مدرسه داشته باشند .

آن سال (۱۳۴۱)چادر معلم در گود زرشک کوه بیل پایین ترین نقطه سرحد برپا شد.

دانش آموزان از یورد مربوک مربوط به پریشانی ها(طایفه کادرویشی)،از دره دراز یا رئیس جمالی مربوط به ده پاگاه (طایفه نظری) و از او رزک (آب ریزک)مربوط به قلات نیلو (طایفه کاعلی شیری)در حالی که هنوز خستگی های مسیر سخت کوچ ازتنشان بیرون نرفته بود خود را آماده کرده بودند که در مدرسه حاضر شوند.

مشکلات غیر قابل تصور برخی دانش آموزان

تصورش هم سخت است که بچه های کم سن و سال چگونه با آن جثه های نحیف این فاصله های دور و دراز را (بعضاً بیش از ده کیلومتر)با گذر از تپه ها و کوهها و جنگل ها طی می کردند و با کمترین امکانات از لحاظ تهیه غذا و لباس و لوازم التحریرو حتی کفش که (از جنس لاستیک بود و داخلش آن قدر گرم بود که دمار از سر هر آدمی در می آورد) درکلاس درس حاضر شوند .

عده ای که راهشان خیلی دور بود دو یا سه هفته می ماندند . قدمشان بر سر و چشم ما بود که همسایه مدرسه بودیم و عده ای هم که راهشان نزدیک تر بود سختی راه را به جان می خریدند و هر غروب به محل سکونت خود برمی گشتند و فردا صبح دوباره در ساعت مقرر در کلاس درس حاضر می شدند.

البته با زبان نوشتن همه چیز آسان است مگر آنکه خودت آن مشکلات را تجربه کنی .

به هر حال کلاس درس با همه مشکلات و سختی هایی که داشت تا زمان قانونی که از طرف اداره تعلیمات عشایری اعلام می شد پا بر جا بود و بعد مدرسه تعطیل می شد و پرونده آن بسته می شد تا سال جدید تحصیلی دیگری.

قدردانی از اثر گذارترین بانیان علم و دانش در طایفه مالکی

لازم می دانم در همین جا از همه قدرشناسان عزیز درخواست داشته باشم برای شادی روح پر فتوح بنیانگذار تعلیمات عشایر مرحوم محمد بهمن بیگی این مدیر کل افسانه‌ای و همچنین شادی روح مرحوم حیدر محمدی اولین آموزگار طایفه مالکی دست به دعا ببریم و طلب آمرزش کنیم.

همچنین از کلیه آموزگاران بومی وغیر بومی که راه آن بزرگواران را ادامه دادند و توانستند با تلاش شبانه روزی وبدون هیچ چشم داشتی فرزندان این منطقه را درسرحد سواد ،فرهنگ و تعلیم و تربیت به اوج ترقی برسانند، کمال تشکر و قدردانی را دارم  که تشکر  و قدردانی واژه کوچکی است در قبال این همه زحمت آدم های خستگی ناپذیر .

در پایان بسی شایسته است به پاس تلاش ها و زحمات مستمر جناب آقای محمد صادقی(مهدی پریشانی)در راستای توسعه و پیشرفت همه جانبه طایفه، نهایت سپاس و قدر دانی خویش را ابراز بدارم.

ای که دستت می رسد کاری بکن            پیش از آن کزتو نیاید هیچ کار!

 

از طایفه مالکی بیشتر بدانید

بازدیدها: 53

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید