استاد بهمن بیگی و روایتی از فریدون محمدی ده سروی /ارسالی علی ویس کریمی

0
44

خاطره ای از بی بی سکینه و استاد محمد بهمن بیگی

روزی در محضرِ استاد سخن از کوهمره و کوهمره ای شد. همسر گرانقدر ایشان خاطره ای نقل کرد به این مضمون:
“…بعد از قول و وعده بسیارِ سفر، این بار عملی شد! از میان آن همه مشغلهٔ کاری، رو به سوی شمال نهادیم. در شهر کرج که میانهٔ راهِ شمال بود از راننده که پسر عمویش(جعفر) بود، خواست روزنامه فروشی پیدا کند. ایام اعلام نتایج کنکور بود و روزنامه فروشی ها شلوغ. مردم صف بسته بودند. لحظات سرنوشت ساز بود، مرز شکست و رنج بیهوده از یکطرف و باز شدن دری به سوی بهشت از طرف دیگر! مشتاقان با تپش قلب و شتابِ گردشِ چشم، در لابلای روزنامه، به دنبال نام خود یا کسانشان بودند. بهمن بیگی به دنبال نامِ کی بود، نمیدانم!
در صفحات داخلی روزنامه ستون به ستون نام پذیرفته شدگان نوشته شده بود و صفحه اول آن، نفراتِ رتبه اول تا دهم را همراه با تصویر نشان می داد. ناگهان یک صفحه تصویردار بدست آقا(بهمن بیگی) افتاد. از دست کسی ربوده یا خریده یا به خواهش گرفته بود، نمیدانم! صحنه ای دیدم که بعد از پرانتزِ گفتارم برایتان تعریف میکنم.”
خانم کیانی افزود:”راستش من دخترِ لرزبان زیبای بَوانی، وقتی موضوع ازدواجم با یک مردی که هم از سن و سال خودم بزرگتر بود و هم از جهتِ شأن و منزلت از خیلی از خوانین لر و ترک بزرگتر می نمود پیش آمد، شوخیِ بعضی از معلمان کمی آزارم میداد. حتی ترسیده بودم. آنها مطلبی عنوان می کردند که اتفاقا بعد ها بهمن بیگی در مقاله “حسن عموی من” و “قلی” بر آن مهر تایید کوبید. آن کلمهٔ ترسناکِ چند حرفی به ترکی “دَلی” و به فارسی می شود “دیوانه”
بی بی سکینه ادامه داد:”من دیدم روزنامه ای بالای سر همه، در دست مردی قد بلند می چرخد! شادی و قهقه آنچنان در هم آمیخته بود که فقط از یک عاشقِ دیوانه چنین حرکاتی بر می آمد. حضار دست از خواندن روزنامه و سرنوشت خود برداشته، مجذوب و محو تماشایِ این مردِ بلند قامتِ جنتلمن شده بودند. نه من بلکه شاید هیچ کس تا این زمان، اینچنین رقصی توأم با اشکِ شوق را ندیده باشد. تازه سخنرانی هم می کرد، آنهم سخنرانی حماسی. همچون فردوسی فریاد میزد:”من با دست خالی به صحنهٔ نبرد رفتم، با اسب و تفنگ بر گشتم. من پیاده رفتم، سواره بر گشتم. من می توانم سرم را بر سپهرِ برین بسایم. من امروز حاصلِ دسترنج خود، معلمان و دانش آموزانم را از خدا گرفتم.
من رقیبِ فاتحِ دبیرستان البرزِ تهران شدم. من با یک چادر و یک تخته زیلو و تخته سیاهی تکیه داده بر درختی و یا سنگچینی و با مقداری گچ با مدرسه های سیّار و سیال در فقر و تهیدستی با پدر و مادرانی ترک زبان، لرزبان، عرب زبان، بلوچ، ترکمن، کوهمره، توانستم زبان فارسی دری را که از حریر نرمتر و از فولاد محکمتر است به فرزندان تهیدستان و بی خانمان ها یاد بدهم. امروز با بچه های دبیرستان طراز اول ایران که بعضا پدر و مادرشان دیپلمات، پزشک، مهندس، مدیر، امیر و وزیر هستند و علاوه بر زبان فارسی، زبان های انگلیسی، فرانسه و آلمانی را از پدر و مادران چند تابعیتی شان یاد گرفته اند، رقابت کنم!
به این تصویر نگاه کنید. قباد خانی کر گاوی نفر اول، فرزند من است. فرزند تعلیمات عشایر است. فرزند ایران است. فرزند کاوه است. خود پرچم تعلیمات عشایر است. اصلا پرچم ایران است. پرچم انسان های بی بضاعت و با استعداد است.”
خانم کیانی در ادامه سخنانش گفت:”در تمام طول سخنرانی، یک لخظه بارشِ اشکِ شوقش فروکش نکرد. تا این که من از ماشین پیاده شده، فریاد زدم بوا (بابا) چه خبرته؟ یه بچه کوهمره ای نفر اول شده، یه ترک عمله دَلی بازی در آورده، یه شهری را به هم ریخته است! شدت اشک شوق و خوشحالی ایشان نه چنان بود که چشمش مرا ببیند یا گوشش حرفهایم را بشنود.”
آقای بهمن بیگی که خود مجذوب تعریف و خاطرهٔ فراموش نشدنی خانم کیانی شده بود بعد از سی سال دوباره شروع به گریستن کرد و گفت:”حیف که آن لحظه دوربین و عکاس نبود که این صحنه های یکتای تاریخِ ایران و عشایر و آموزش عشایر را ثبت و ضبط نماید. خوب شد که سکینه این قضیه را با حوصله برای تو کوهمره ایِ با هوش تعریف کرد. بگذار ادامه اش را خودم تعریف کنم.”
استاد در ادامهٔ سخن، فرمود:”یکی از مشکلات ما در عشایر این بود که اسناد سجلی نداشتیم. بی شناسنامه بودیم. مامورین تازه استخدام شده که اکثرا از بین جوانان شهری بودند وقتی از “فامیل” شخص که معادل فارسی اش “شهرت” است، می پرسیدند بازار خنده و شیطنت داغ می شد. اکثرا پیشهٔ آنان را در نظر می گرفتند یا خودشان هر چه دلشان می خواست، در شناسنامه می نوشتند. کشاورز، جوکار، گندمکار، داروغه، چوپان، آسیابان و… اتفاقا نفر برترِ کنکور هم که فامیلِ محترمی دارد، (“خانی” یعنی خان، بزرگ) دچار مصیبتِ پسوند نامش شده بود. من که در جایی گفته ام… بدتر از فقر، استتار فقر است، حالا به دام افتاده بودم. کره …گاوی ؟!!!
من بختم بلند است. بعضی وقت ها خداوند با نام مستعارِ بخت، امضاء میکند. یکی از دوستان دوران دانشجوئیم در دانشگاه تهران، وزیر شده بود. بی درنگ دست به دامن او شدم. قول گرفتم در اخبار ساعت دو بعد از ظهر که اخبار رسمی کشور بود پسوند، برداشته و فقط رتبه اول کنکور سراسری را “قباد خانی” اعلام کنند و چنین هم شد.
در ضمن من یک خیانتی هم کرده ام! چون مدیران و سیاستمداران و دیپلمات هایی برجستهٔ را چارهٔ دردهای مهم عشایر و مملکت می دانستم، به قباد گفتم رشته کلیدی ریاضی را رها کن، ما در آینده به آندره گرمیکو ها و هنری کسینجر های خودمان (وطنی) احتیاج داریم، تو باید در ردهٔ آن بزرگان جهانی قرار بگیری. قباد هم پذیرفت. او بعد از انقلاب، رشته حقوق را تمام کرده و کارمندی شد ساده و باشرف در خدمت مردم. در جهاد سازندگی مشغول شد. هنوز هم به من سر می زند.
در یکی از دیدارها از قباد پرسیدم ماشینت چیست؟ گفت:”هنوز فرصت نکرده ام رانندگی یاد بگیرم. می خواهم با وام یک پژو بخرم…”
گفتم خانه ات کجاست؟ گفت:”از طرف جهاد یک قطعه زمین در شهرک گلستان به من داده اند. می خواهم بسازم.”
از هر که سراغش را می گیرم، می گوید که او گرومیکو نشد. کسینجر هم نشد. در بازارِ داغ دزدی و رشوه و اختلاس و رانت، حتی دزد هم نشد!
مثل حیدرعلی مصطفوی، خداداد شد!
این مقاله و خاطره را تقدیم می کنم به همه دانش آموختگان آموزش عشایر .
فریدون محمدی دهسروی (کوهمره)، تیرماه۱۳۹۹
ملاحظات
1-این مقاله توسط جناب آقای حاج  علی ویس کریمی ارسال گردیده است.
2-تصویر استفاده شده جناب آقای فریدون محمدی دهسروی از سایت حکیم مهر برداشت شده است.

بازدیدها: 26

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید